Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

یه کم ضایگی

یک توصیه‌ی ایمنی:

اگه از این برنامه‌ها استفاده می‌کنین که استاتوس یاهو مسنجرتون رو خودکار تغییر می‌ده و باهاش حال می‌کنین که می‌زنه چه آهنگی دارین گوش می‌دین؛ حتماً یادتون باشه غیرفعالش بکنین. وگرنه ممکن مثل من وقتی دارین فیلم پورن نگا می‌کنین استاتوس یاهوتون یه چیزی مثل این بشه:

XXX Sam’s Secret —> ElectroCock’s therapy 4

و یه کم همچین ضایس.

In between Geniuses

بسیار چیز مزخرفی است و به آدم احساس حقارت وحشتناکی می‌ده!

نکته: نکته در این‌جاست که همه با هم برابر نیستند! در نتیجه شما کونتون رو هم پاره کنید به خیلی چیزهای نوابغ نمی‌رسید!

نکته2: دپرس‌تر از اونم که دپرس‌تر بشم!

نکته3: F.U.C.K this life

Noooooo

و چه احساسی مزخرف‌تر از دیدن “تبلیغات فارسی” بالای صفحه‌های یاهو!

more facts

There are times I have nothing to say at all…

حرفی برای گفتن نیست. چیزی نیست که ناگفته باقی مانده باشد! آه من از فرط روشن‌فکری در حال “انفجار نور” هستم!

امروز توی نیک داشتم با مهدی صحبت می‌کردم. صحبت براتیگان و بکت بود. من بهش گفتم در قند هندوانه رو خوندم باحال بود. تازه فهمیدم کلی از ایده‌های استاد اورجینال نبوده. بعدش صحبت متن‌هایی برای هیچ شد. من گفتم نتونستم بخونم و مهدی گفت چیز بیخودی بود. بعدش یه سری آلت سروده درباره‌ی اهمیت جذاب بودن ادبیات گفتیم و آخرش مهدی یه حرف نسبتاً احمقانه زد که من بعداً بهش فک کردم دیدم خیلیم بی‌راه نگفته:

مهدی (در حال نشون دادن قفسه‌ی کتاب‌های به اصطلاح “روشن‌فکری”): منم اگه وقت داشتم اینا رو بخونم واسه استاد شدن کاری نداشت. منتهی که چی؟

من (در حال ورق زدن دو تا ترجمه‌ی مختلف ناتور دشت): خب چرا نمی‌شی؟‌ روشن‌فکر می‌شی! معروف می‌شی! سردبیر مجله می‌شی!

مهدی (ده فرمان کیشلوفسکی رو بهم نشون می‌ده): خب که چی؟ شدم! چی میشه؟!

من (ناتور و ناطور رو می‌ذارم سرجاشون): دارمش منتهی نخوندمش. کلاً کتاب واسه خوندن زیاد دارم…. خب که چی این میشه که یاروهه کتابش داره چاپ میشه تو و من این‌جا ول معطلیم!

مهدی (این بار موش و گربه‌ی گونتر گراس را در میاره)

من: دنبال طبل حلبیشم.

مهدی: ما نداریمش شایدم چاپ شده باشه. (می‌ذاردش سر جاش)

من: می‌دونی مهدی بیشترین دلیلی که یه نفر باحال‌تر (روشن‌فکرتر) به نظر بقیه میاد اینه که خب گذشته از قسمت فیلمش و واه من چه باحالم یه سری نالیج داره که بقیه ندارن و در نتیجه خب آویزونش می‌شن.

مهدی: آخه بیخوده! مثل “آ” شدن به چه درد می‌خوره؟‌ الان من این‌جا دو ساله هستم اکثر اینا رو هم خوندم از کلیشون هم خوشم نیومده. از این یارو کالیونو رسماً بدم میاد.

من: بحثم این نیست. منم از کالوینو بدم میاد. یه کتاب خود استاد “آ” داد بهخونم. تی صفر! بالا آوردم وسطاش. البته شایدم آدم یه مدت به زور بخونه عادت کنه

مهدی: خب اینم هست

من: آره ولی بیخوده بازم. این همه دیگه کتاب هست واسه خوندن که لازم نیس بهشون عادت کنی و می‌تونی کلی لذت ببری! راستی این‌جا کتاب مقدس دارین؟!

مهدی: این‌جا؟!

من: فحشه؟! اوکی باشه. کجا بودیم؟ آهان من الان فک می‌کنم منم اگه وقت داشتم و مثلاً فرض کن این دو تا قفسه‌ی به قول تو “استاد”ای رو می‌خوندم دیگه “آ” این‌قدر به نظرم استاد نمی‌رسید.

مهدی: خب حالا که چی؟ بابا بیخیالش شو! می‌گم “آ” شدن کاری نداره! منتهی فایده‌ای نداره آخه. من که اصلاً از تیپش خوشم نمیاد. حالا توئم گیری دادی بهش.

من: ولی خب استعداد داره!

مهدی: استعداد چی داره؟ تو داستاناش رو خوندی؟ چیزی می‌فهمی؟ خوشت میاد جداً؟

من: نه خب هیچ‌وقت خوشم نیومده. البته این اواخر بهتر شده ولی خب هیچ‌وقت راحت نخوندم. همیشم ادا درآوردم که منم یعنی روشن‌فکرم که از این کارای “آ” خوشم میاد

مهدی: دِ بیا، فرنی و زویی رو خوندی؟

من: آره تازگیا! خوشم اومد.

مهدی: کلاً می‌دونی فرهاد خیلی بیخودی داری خودت رو اذیت می‌کنی. اون دفعم بهت گفتم کلاً آدم تأثیرپذیری هستی. بیخیالش شو خب بابا. مگه نمی‌گفتی عشقت پلیسی جنایی و جاسوسی و سلینجریه! چی شد!

من (بهش موجودات جادویی بورخس رو نشون می‌دم): این کمیابه‌ها!

مهدی: نخوندمش

من: من دارمش ولی نخوندمش! کلاً از این چیزا زیاد دارم. چی می‌گفتی؟

مهدی: چیزای مورد علاقت.

من: خب درسته…

مهدی: خب بچسب به اونا!

من: اینو که راس می‌گی. الان که فک می‌کنم می‌بینم خیلی از علایقم ماله خودم نیس و صرفاً جذب شدس که آه من هم روشن‌فکر شوم.

مهدی: خب ول کن بابا. راستی تولدت کیه؟

من: چطور؟!

مهدی: یدونه معبد واست بیارم! این کتاب کشف نشده! چیز مشتیه

من: مهره! ایول! این چیه پچوندی تو کیسه؟

مهدی: ببر بخونش خوشت میاد.

من: بابا پول ندارم!

مهدی: برو مهمون من!

Total Defeat

Guess being ugly doesn’t mean you can handle another ugly as a date!

?WTH?! Miracle

فک کنم سیستم کائنات دچار اشکالات اساسی‌ای شده باشه! بر طبق قوانین نظام منطقی ممکن نیست جریان ذکر شده در چند نوشته‌ی قبلی سر کاری نباشه و یه مؤنثی واقعاً از من خوشش اومده باشه! فعلاً که به نظر میاد سر کاری نباشه. هر چند من هنوزم به مورفی عزیز ارادت داشته و آماده‌ی هر گونه پریدن دوستان از پشت درخت و “ایول بازم اُسِت کردیم” هستم!

پ.ن: از دادن آدرس وب‌لاگ به علیرضا رسماً اعلام ندامت و پشیمانی می‌کنم و به احتمال زیاد مجبور به اساس‌کشی به آدرس جدیدی خواهم شد! خیلی احمقانه بود برای خودم شرط خود فیلتری گذاشتم! ته حرکت مازوخیستی بود!

پیچش

همه این روزا کلاسای ترم تابستونی رو می‌پیچونن! شما چطور؟

!dumb assing

از فداکاری‌های بزرگ من برای دوستانم اینه که مرتباً اسکل می‌شم و هدف موفق شوخی شهرستانی‌های دوستان قرار می‌گیرم! چیزی که خیلی بیشتر ناراحت کنندس اینه که من هر بار هم می‌دونم دارم اسکل می‌شم ولی طرف یا طرفین خیلی خوب فیلم بازی می‌کنن و منکر همه چیز می‌شن و من دیقه‌ی 90 کوتاه می‌یام و چند ساعت یا روز بعد احساس یک تکه گه بودن مطلق دوباره من رو فرا می‌گیره.

وضعیت فعلی: The return of lord of all dumbasses: the 360 dumbass action show

راه حل پیشنهادی: پیشنهاد می‌کنیم همیشه احساس گه بودن را حفظ کرده تا بعد از اسکل شدن از نظر تغییر ناگهانی وضعیت از اَن به گه و برعکس دچار ناراحتی نشوید. — با تشکر WebMed

Older Posts »