حرفی برای گفتن نیست. چیزی نیست که ناگفته باقی مانده باشد! آه من از فرط روشنفکری در حال “انفجار نور” هستم!
امروز توی نیک داشتم با مهدی صحبت میکردم. صحبت براتیگان و بکت بود. من بهش گفتم در قند هندوانه رو خوندم باحال بود. تازه فهمیدم کلی از ایدههای استاد اورجینال نبوده. بعدش صحبت متنهایی برای هیچ شد. من گفتم نتونستم بخونم و مهدی گفت چیز بیخودی بود. بعدش یه سری آلت سروده دربارهی اهمیت جذاب بودن ادبیات گفتیم و آخرش مهدی یه حرف نسبتاً احمقانه زد که من بعداً بهش فک کردم دیدم خیلیم بیراه نگفته:
مهدی (در حال نشون دادن قفسهی کتابهای به اصطلاح “روشنفکری”): منم اگه وقت داشتم اینا رو بخونم واسه استاد شدن کاری نداشت. منتهی که چی؟
من (در حال ورق زدن دو تا ترجمهی مختلف ناتور دشت): خب چرا نمیشی؟ روشنفکر میشی! معروف میشی! سردبیر مجله میشی!
مهدی (ده فرمان کیشلوفسکی رو بهم نشون میده): خب که چی؟ شدم! چی میشه؟!
من (ناتور و ناطور رو میذارم سرجاشون): دارمش منتهی نخوندمش. کلاً کتاب واسه خوندن زیاد دارم…. خب که چی این میشه که یاروهه کتابش داره چاپ میشه تو و من اینجا ول معطلیم!
مهدی (این بار موش و گربهی گونتر گراس را در میاره)
من: دنبال طبل حلبیشم.
مهدی: ما نداریمش شایدم چاپ شده باشه. (میذاردش سر جاش)
من: میدونی مهدی بیشترین دلیلی که یه نفر باحالتر (روشنفکرتر) به نظر بقیه میاد اینه که خب گذشته از قسمت فیلمش و واه من چه باحالم یه سری نالیج داره که بقیه ندارن و در نتیجه خب آویزونش میشن.
مهدی: آخه بیخوده! مثل “آ” شدن به چه درد میخوره؟ الان من اینجا دو ساله هستم اکثر اینا رو هم خوندم از کلیشون هم خوشم نیومده. از این یارو کالیونو رسماً بدم میاد.
من: بحثم این نیست. منم از کالوینو بدم میاد. یه کتاب خود استاد “آ” داد بهخونم. تی صفر! بالا آوردم وسطاش. البته شایدم آدم یه مدت به زور بخونه عادت کنه
مهدی: خب اینم هست
من: آره ولی بیخوده بازم. این همه دیگه کتاب هست واسه خوندن که لازم نیس بهشون عادت کنی و میتونی کلی لذت ببری! راستی اینجا کتاب مقدس دارین؟!
مهدی: اینجا؟!
من: فحشه؟! اوکی باشه. کجا بودیم؟ آهان من الان فک میکنم منم اگه وقت داشتم و مثلاً فرض کن این دو تا قفسهی به قول تو “استاد”ای رو میخوندم دیگه “آ” اینقدر به نظرم استاد نمیرسید.
مهدی: خب حالا که چی؟ بابا بیخیالش شو! میگم “آ” شدن کاری نداره! منتهی فایدهای نداره آخه. من که اصلاً از تیپش خوشم نمیاد. حالا توئم گیری دادی بهش.
من: ولی خب استعداد داره!
مهدی: استعداد چی داره؟ تو داستاناش رو خوندی؟ چیزی میفهمی؟ خوشت میاد جداً؟
من: نه خب هیچوقت خوشم نیومده. البته این اواخر بهتر شده ولی خب هیچوقت راحت نخوندم. همیشم ادا درآوردم که منم یعنی روشنفکرم که از این کارای “آ” خوشم میاد
مهدی: دِ بیا، فرنی و زویی رو خوندی؟
من: آره تازگیا! خوشم اومد.
مهدی: کلاً میدونی فرهاد خیلی بیخودی داری خودت رو اذیت میکنی. اون دفعم بهت گفتم کلاً آدم تأثیرپذیری هستی. بیخیالش شو خب بابا. مگه نمیگفتی عشقت پلیسی جنایی و جاسوسی و سلینجریه! چی شد!
من (بهش موجودات جادویی بورخس رو نشون میدم): این کمیابهها!
مهدی: نخوندمش
من: من دارمش ولی نخوندمش! کلاً از این چیزا زیاد دارم. چی میگفتی؟
مهدی: چیزای مورد علاقت.
من: خب درسته…
مهدی: خب بچسب به اونا!
من: اینو که راس میگی. الان که فک میکنم میبینم خیلی از علایقم ماله خودم نیس و صرفاً جذب شدس که آه من هم روشنفکر شوم.
مهدی: خب ول کن بابا. راستی تولدت کیه؟
من: چطور؟!
مهدی: یدونه معبد واست بیارم! این کتاب کشف نشده! چیز مشتیه
من: مهره! ایول! این چیه پچوندی تو کیسه؟
مهدی: ببر بخونش خوشت میاد.
من: بابا پول ندارم!
مهدی: برو مهمون من!